فساد در تعاریف کلاسیک، انحراف یک فرد یا گروه کوچک از قانون است، مانند یک سیب گندیده در صندوق میوه، اما فساد سیستماتیک پدیدهای کاملاً متفاوت است. این نوع فساد زمانی رخ میدهد که نهادهای مسئول مبارزه با جرم مانند پلیس، دادگاه، سیستم بانکی و اطلاعاتی، خود به بخشی از چرخه جرم تبدیل شده و به جای حذف عامل فاسد، از آن محافظت میکنند. لذا در فساد سیستماتیک، جرم به جای آنکه یک اشکال یا خطا در سیستم تلقی شود، یک ویژگی ذاتی و ضروری برای بقای آن سیستم است. تفاوت دیگر این است که در فساد غیرسیستمی، فرد متخلف در پنهانکاری عمل میکند و از قانون میترسد، اما در فساد سیستماتیک، مجرم با اعتماد به نفس کامل و در سایه حمایتهای قانونی و امنیتی عمل میکند، زیرا ساختار حاکم طوری طراحی شده که منافعش در گرو تداوم همین فساد است.
ماجرای جفری اپستین تمام مولفههای یک فساد کاملاً سیستماتیک را داراست و تقلیل آن به یک باند قاچاق جنسی ساده یا شبکه سازی یک فرد بیمار و روانی، نوعی تلاش برای انحراف افکار عمومی است. دلایل این ادعا کاملا روشن است. نخست، عمق زمانی و مکانی جرم است. فعالیت گسترده شبکه اپستین به مدت دو دهه در خاک آمریکا و انتقال صدها دختر زیر سن قانونی با هواپیماهای اختصاصی، بدون چراغ سبز نهادهای امنیتی CIA و FBI قطعا امکانپذیر نیست. دوم، همدستی نظام مالی با این شبکه است. بانکهای بزرگی چون جیپی مورگان و دویچه بانک با نادیده گرفتن قوانین سختگیرانه پولشویی، تراکنشهای مالی این شبکه را تسهیل میکردند، همچنین مشارکت سطح بالایی از افراد تاثیر گذار بازارهای مالی با اپستین که نشان میدهد والاستریت شریک مستقیم این جنایت بوده است. و سوم، مصونیت قضایی حیرتانگیز آنها است. به عنوان نمونه توافق سال ۲۰۰۸ که در آن دادستانهای فدرال با مداخله مستقیم، اپستین را از اتهامات سنگین تبرئه کردند، ثابت میکند که کل بدنه حاکمیت آمریکا در خدمت سرپوش گذاشتن بر این پرونده بوده است.
علت اصلی شکلگیری چنین فساد سیستماتیکی در غرب، نیاز الیگارشی حاکم به ابزاری تضمینشده برای کنترل نخبگان است. به نظر میرسد در ساختار قدرت آمریکا به جای شایستگی، بیشتر آلودگی و وابستگی ملاک و شرط کافی است. سیستم به عمد اجازه میدهد افرادی مانند اپستین رشد کنند تا با جمعآوری اسناد رسوایی مانند فیلم و عکس از انحرافات جنسی، از سیاستمداران، دانشمندان و هنرمندان، یک اهرم فشار دائمی ایجاد کنند. علت بقای این فساد آن است که حاکمیت پنهان نیاز دارد مدیران و تصمیمگیران کشور، همواره در ترس از افشا شدن زندگی کنند تا در بزنگاه ها مطیع محض باشند. نتیجه این فرآیند، ایجاد طبقهای از حاکمان است که ظاهری دموکراتیک دارند اما در باطن، گروگان پروندههای سیاه خود هستند و سیستم سیاسی عملاً به یک مافیای باجگیر تبدیل میشود که در آن، ارزشهای انسانی مانند شایستگی و پاکدستی به معنای حذف از دایره قدرت است.
یکی دیگر از نشانههای نهادینهبودن فساد، تنوع و همزمانی بازیگران درگیر در پرونده اپستین است. سیاستمداران دو حزب اصلی، سرمایهداران کلان، مدیران رسانهای، چهرههای فرهنگی و حتی برخی مقامات امنیتی، همگی در حاشیه این شبکه حضور داشتهاند یا از تبعات آن متأثر شدهاند. این همپوشانی نشان میدهد که مرز روشنی میان قدرت سیاسی، قدرت اقتصادی و قدرت رسانهای وجود ندارد و همین همپوشانی، بستر اصلی مصونیت ساختاری را ایجاد میکند. در چنین ساختاری، فساد کارکرد دارد و نقش تنظیمکننده روابط قدرت را ایفا میکنند. در اختیار داشتن اطلاعات حساس درباره نخبگان، امکان اعمال فشار، حذف رقبا و تضمین وفاداری را فراهم میکند. به این ترتیب، فساد به ابزاری برای تثبیت نظم موجود تبدیل میشود و حذف آن بهمنزله تهدید کل ساختار تلقی میگردد.
نقش رسانهها در این فرآیند، یکی از مهمترین شواهد نهادینهبودن فساد است. رسانههای جریان اصلی غرب، که بهطور معمول مدعی افشاگری و نظارت بر قدرت هستند، در پرونده اپستین یا سکوت کردند یا به مدیریت حداقلی بحران پرداختند. این رفتار نشان داد که رسانهها بخشی از شبکه قدرتاند و کارکرد آنها در بزنگاههای حساس، کنترل افکار عمومی و جلوگیری از گسترش دامنه پرسشگری است.
نهادینهبودن فساد همچنین در تداوم آن قابل مشاهده است. با وجود افشاگریها، فشار افکار عمومی و اسناد متعدد، تغییر معناداری در ساختار قدرت رخ نداد. این تداوم نشان میدهد که سیستم، توانایی جذب شوک و بازتولید خود را دارد. در چنین شرایطی، قربانیان به حاشیه رانده میشوند و مسئله اصلی بهتدریج از دستور کار عمومی خارج میشود. پرونده اپستین از این منظر نمونهای عینی از کارکرد روزمره قدرت در آمریکا است که در آن، فساد بهعنوان هزینه جانبی حکمرانی پذیرفته شده و حتی بهطور غیررسمی مدیریت میشود.











