جنگ اخیر در منطقه به موجب تحمیل هزینه از سوی آمریکا به ضرر حکام کشورهای عربی شده و پیامدهای راهبردی عمیقی فراتر از میدان نبرد به همراه داشته است. یکی از مهمترین این پیامدها برای کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، احساس فزاینده رهاشدگی از سوی متحد دیرین خود یعنی ایالات متحده آمریکا است. واشنگتن در این بحران، بیش از آنکه حافظ منافع متحدانش باشد، در پی تأمین اهداف خود و راهبردیترین شریکش یعنی اسرائیل برآمد و هزینههای هنگفتی را بر دوش کشورهای عربی تحمیل کرد.
این وضعیت، زمینهای بیسابقه برای آمادگی ذهنی و سیاسی حکام منطقه جهت پذیرش معادلات امنیتی جدید فراهم آورده است. آنچه تا دیروز یک نظم تحمیلشده و غیرقابلتغییر به نظر میرسید، امروز در پرتو محاسبات سرد و هزینهزای آمریکا، کارآمدی خود را از دست داده است. پرسش اساسی این است که حضور آمریکا در منطقه چه ضرورتی دارد، وقتی کشورهای عربی هم هزینه گزاف آن را میپردازند و هم از منافعش بیبهره میمانند؟
این تناقض آشکار، زمانی فاجعهبارتر میشود که بدانیم کشورهای عربی در ازای پرداخت این هزینهها، نه تنها منفعت ملموسی عایدشان نمیشود، بلکه از سوی اسرائیل نیز با تهدید مواجه هستند. این تهدید حتی تا مرز طرحهایی چون اسرائیل بزرگ پیش میرود که مستقیماً تمامیت ارضی و حاکمیت کشورهای منطقه را هدف قرار میدهد.
اینجاست که پرسش بنیادین مطرح میشود تداوم این مشارکت نابرابر و خطرناک چه توجیهی دارد؟ در واقع، هزینههای سرسامآور نظامی، امنیتی و سیاسیِ حضور آمریکا، با دستاوردهای صفر برای کشورهای عربی و تهدیدات فزاینده از سوی اسرائیل همراه شده است. این محاسبه جدید، افق تازهای را پیش روی کشورهای منطقه میگشاید تا با اتکا به ظرفیتهای بومی و همکاریهای جمعی، نظم امنیتی مطلوب و پایداری را پایهریزی کنند که در آن منافع همه تأمین و تهدیدها بدون نیاز به حامیان فرامنطقهای مهار شود.





