موشکهای بالستیک را میتوان سلاحهایی ذاتاً دو سر برد دانست؛ سلاحی که نتیجهٔ اقتصادی آن، مستقل از اصابت یا عدم اصابت، به نفع استفادهکننده رقم میخورد. در صورت اصابت، هزینهٔ موشک بالستیک مستقیماً به تخریب یک هدف نظامی، زیرساختی یا راهبردی منجر میشود؛ اما در صورت شکار شدن نیز، سازوکار دفاعی دشمن را وادار به مصرف سامانههایی میکند که ارزش اقتصادی آنها بهمراتب بالاتر از خود موشک مهاجم است. همین ویژگی است که موشک بالستیک را از یک ابزار صرفاً تهاجمی به یک ابزار فشار اقتصادی و فرسایشی تبدیل میکند.
بر اساس دادههای علنی منتشرشده در منابع غربی، هر موشک رهگیر سامانههایی مانند تاد یا پیکان، چند میلیون دلار قیمت دارد و این عدد بدون احتساب هزینهٔ رادارها، سامانههای فرماندهی و شبکههای پشتیبانی است. در عمل، برای افزایش احتمال موفقیت رهگیری، معمولاً بیش از یک رهگیر به سوی هر موشک بالستیک شلیک میشود. به این معنا، هر بار که یک موشک بالستیک شکار میشود، بخش قابلتوجهی از سرمایهٔ انباشتهشدهٔ دشمن در قالب یک رهگیر پیشرفته مصرف و از چرخه خارج میشود. در چنین وضعیتی، دفاع موفق الزاماً به معنای پیروزی اقتصادی نیست.
این منطق در لایهٔ هوایی نیز تکرار میشود. رهگیری موشکهای بالستیک توسط جنگندههای پیشرفته، مستلزم بهکارگیری هواپیماهایی است که هر ساعت پرواز آنها دهها هزار دلار هزینه دارد و از موشکهای هوا به هوایی استفاده میکنند که خودشان بهتنهایی ارزشی معادل یا حتی بیش از برخی موشکهای بالستیک دارند. بنابراین حتی اگر موشک بالستیک هرگز به هدف نرسد، دفاع هوایی برای خنثیسازی آن ناچار است ترکیبی از گرانترین داراییهای خود را به میدان بیاورد؛ داراییهایی که جایگزینی آنها زمانبر، پرهزینه و وابسته به ظرفیت صنعتی و فناوری پیشرفته است.
جنگ عربستان با انصارالله یمن نمونهای روشن از تحقق میدانی این منطق دو سر برد است. عربستان برای جلوگیری از آسیب به تأسیسات حیاتی خود، ناچار بود موشکها و پهپادهای کمهزینه یمنی را با سامانههای پدافندی بسیار گرانقیمت رهگیری کند. حتی در مواردی که رهگیری موفق بود، هزینه اقتصادی دفاع بهمراتب بیشتر از هزینه حمله باقی میماند و در مواردی مانند ابقیق و خریص، شکست دفاع هوایی نشان داد که این هزینههای سنگین نیز تضمین امنیت ایجاد نمیکند. استمرار چنین وضعیتی، بدون ایجاد تغییر تعیینکننده در موازنه جنگ زمینی، به فرسایش شدید اقتصادی عربستان منجر شد که نهایتا بدون دستیابی به دستاوردهای راهبردی توقف جنگ و آتش بس را پذیرفت.
همین الگوی فرسایشی را میتوان در نبردهای غزه و لبنان نیز مشاهده کرد. انبوه موشکها و راکتها، حتی زمانی که درصد بالایی از آنها رهگیری میشوند، سامانه دفاع موشکی اسرائیل را وارد چرخهای پرهزینه و فرساینده میکنند؛ چرخهای که در آن هر شب دفاع موفق، به معنای مصرف میلیونها دلار ذخیره دفاعی است، بدون آنکه این هزینه به حل مسئله امنیتی یا توقف توان موشکی طرف مقابل منجر شود. در اینجا نیز دفاع فنی، الزاماً به معنای برتری راهبردی نیست.
نمونه دیگر در درگیری بیش از یکماهه ایالات متحده با نیروهای یمنی در دریای سرخ آشکار شد. فناوری ارزان، انبوه و نامتقارن موشکی و پهپادی یمن، ناوهای هواپیمابر، ناوشکنها و سامانههای پدافندی فوقگرانقیمت آمریکا را در وضعیتی قرار داد که حتی بدون وارد شدن خسارت های سنگین، هزینه تداوم عملیات برای واشنگتن غیرقابل توجیه شد. نتیجه این وضعیت، توقف آتش و پایان نبردی بود که برای آمریکا دستاورد راهبردی مشخصی نداشت، اما هزینهای معنادار برای پرستیژ و بازدارندگی ابرقدرتی آن ایجاد کرد.
اما نقطه اوج این ویژگی، در جنگ ۱۲ روزه و ناتوانی اسرائیل در ادامه رهگیری مؤثر موشکهای ایرانی نمایان شد؛ جایی که حتی بخش مهمی از ذخایر گرانقیمت سامانه تاد آمریکا طی کمتر از دو هفته مصرف شد. در این مقطع، مسئله دیگر اصابت یا عدم اصابت موشک نبود، بلکه ناتوانی ساختاری دفاع در تحمل یک نبرد جدی ، پرحجم و کوتاهمدت آشکار شد. دفاعی که در آن دشمن مجبور می شود داراییهایی را در آسمان مصرف کند که هر یک برای او ، ارزشی معادل یک تأسیسات مهم در روی زمین دارند. از این منظر، حتی پیشرفتهترین سامانههای دفاع موشکی نیز با یک مشکل اساسی مواجهاند؛شاید آنها بتوانند تا حدودی تهدید را مهار کنند، اما نمیتوانند منطق فرسایشی اقتصاد جنگ را به نفع خود تغییر دهند.











