ذهن جامعه با یک پرسش بنیادین و نگرانکننده درگیر شده است: آیا جان انسانها در تحولات اخیر، بهصورت تصادفی و ناخواسته از دست رفته یا با یک الگوی آگاهانه و برنامهریزیشده مواجه هستیم. تکرار الگوهای مشابه خشونت، نوع سلاحها، شیوه کشتار و همزمانی آن با فضاسازی رسانهای، این تردید را تقویت کرده که «کشتهشدن» بهعنوان ابزار، نه پیامد، در مرکز تحولات قرار گرفته است. این ابهام، قضاوت اخلاقی و سیاسی جامعه را دچار تعلیق کرده و مانع شکلگیری یک داوری قطعی درباره ماهیت واقعی حوادث شده است.
مسئله دوم، اضطراب عمیق نسبت به «آینده نظم اجتماعی» است. جامعه با این نگرانی روبهروست که اگر خونریزی به یک قاعده مسلط در منازعات سیاسی تبدیل شود، مرزهای امنیت، قانون و همزیستی اجتماعی فروبپاشد. فهم تاریخی و فرهنگی ایرانیان از خون، که آن را تعیینکننده حق و باطل و آغازگر زنجیره انتقام و خشونت میداند، باعث شده ترس از لغزش به سمت ناامنی پایدار، جنگ داخلی و کشتار کور، به یک دغدغه فراگیر ذهنی بدل شود؛ دغدغهای که فراتر از یک مقطع زمانی، آینده کشور را نشانه میرود.
مسئله سوم، احساس دوگانهی «مظلومیت مردم عادی» و «بیعدالتی ساختاری» است. قربانیان اصلی حوادث، نه کنشگران حرفهای سیاسی، بلکه شهروندان عادی با مطالبات اقتصادی معرفی میشوند؛ مردمی که نه در طراحی خشونت نقشی داشتهاند و نه از پیامدهای آن سودی بردهاند. همزمان، افشای این واقعیت که حتی بخشی از عاملان میدانی نیز از طبقات فرودست جامعه بودهاند، حس تلخی از سوءاستفاده دوگانه از محرومان را در ذهن جامعه تثبیت کرده و شکاف اعتماد اجتماعی را تعمیق بخشیده اس
آنچه در این مجموعه ترسیم میشود، «کشتهسازی» بهعنوان یک پروژه راهبردی است که هدف آن نه صرفاً ایجاد آشوب مقطعی، بلکه گشودن زنجیرهای از بحرانهای پیدرپی برای ایران است. این پروژه، نسخه بهروزشده الگوی مداخله غرب است که پیشتر با ادعاهای حقوق بشری، تحریم و فشار سیاسی عمل میکرد، اما اینبار با تمرکز مستقیم بر جان انسانهای بیگناه، بهدنبال تولید بهانهای مؤثرتر و پرهزینهتر برای مشروعیتزدایی داخلی و بینالمللی است. کشتهسازی در این چارچوب، حلقه اول یک فرآیند طراحیشده برای فشار حداکثری است.
این پروژه، مسبوق به سابقهای تاریخی در ایران است و از ترورهای دهه شصت تا حوادث تیر ۷۸، فتنه ۸۸، آبان ۹۸، سال ۱۴۰۱ و نهایتاً دیماه ۱۴۰۴، با تغییر ابزار اما ثبات هدف ادامه یافته است. نقطه اشتراک همه این مقاطع، استفاده از خشونت عریان برای تولید ترس، بیثباتی و روایتسازی علیه حاکمیت بوده است. پس از جنگ ۱۲ روزه و شکلگیری همدلی نسبی میان ملت و نظام، فعالسازی مجدد این پروژه با هدف شکستن این همافقی و بازگرداندن شکاف اجتماعی صورت گرفت.
منطق انتخاب «خون» بهعنوان ابزار، مبتنی بر شناخت عمیق دشمن از فرهنگ ایرانی و جامعه شیعی است؛ جایی که خون مظلوم، مشروعیتزدا و بسیجکننده افکار عمومی تلقی میشود. کشتهسازی با تصاویر فجیع و روایت ظالم–مظلوم، جامعه را ناگزیر از موضعگیری میکند و بیتفاوتی را از میان میبرد. در این الگو، تداوم خونریزی، خود تضمینکننده ادامه بحران است و بهجای استقرار نظم، به ناامنی پایدار و کشتار عمومی ختم میشود.
در این میان، رسانهها نقش پیشران پروژه را ایفا میکنند؛ از زمینهسازی شناختی و تحریک احساسات، تا روایتسازی پسینی با بزرگنمایی تلفات و انتساب آن به نیروهای حافظ امنیت. هدف نهایی، جابهجایی جایگاه شهید و جلاد و القای ناتوانی حکومت در حفظ جان مردم است؛ ادعایی که اگر تثبیت شود، هم در داخل به ریزش اعتماد و هم در خارج به تحریم و فشار حقوقی میانجامد. در برابر این سناریو، هوشیاری اجتماعی و رسانهای، تنها مانع قطع زنجیره بحران و جلوگیری از تحقق چشمانداز تاریکی است که این پروژه برای ایران ترسیم کرده است.




















