جامعه در مواجهه با «پنجشنبه سیاه» با مسئلهی سنگین تشخیص مسئولیت خونها روبهروست. تصاویر جانباختگان، همزمان با روایتهای متعارض رسانهای، ذهن افکار عمومی را درگیر این پرسش کرده که چه کسی آغازگر خشونت بوده و چه عاملی موجب این سطح از تلفات انسانی شده است. از یکسو، تجربهی روزهای ابتدایی اعتراضات که بدون تلفات و در فضایی آرام و شنیدهشدن مطالبات سپری شد، در حافظه جمعی باقی مانده و از سوی دیگر، انفجار ناگهانی خشونت، کشتهسازی و استفاده از سلاحهای غیرمتعارف، این تصور را تقویت کرده که یک نقطهی گسست جدی در روند حوادث رخ داده است. این گسست، مسئلهی «ورود یک عامل بیرونی و سازمانیافته» را به یکی از گرههای ذهنی جامعه تبدیل کرده است.
مسئلهی دوم، نسبت میان «حماسه» و «عزا» در تجربهی جمعی جامعه است. از یک طرف، ایستادگی مردم و نیروهای حافظ امنیت و خنثیسازی آشوب، بهعنوان یک موفقیت و نقطهی قوت ملی دیده میشود و از طرف دیگر، جامعه با واقعیت تلخ جانباختن هموطنان، اعم از معترضان، رهگذران و نیروهای امنیتی مواجه است. اگر این دو ساحت بهدرستی از هم تفکیک و در عین حال بهطور متوازن بازنمایی نشوند، احساس همدردی جمعی آسیب میبیند و بخشی از جامعه دچار این ذهنیت میشود که رنج و فقدان انسانیاش در روایت رسمی نادیده گرفته شده است. این تعارض ادراکی، پذیرش اجتماعی روایت کلان را با چالش روبهرو میکند.
مسئلهی سوم، نگرانی عمیق نسبت به آینده و تکرارپذیری الگوی خشونت است. جامعه با این پرسش مواجه است که آیا «پنجشنبه سیاه» پایان یک مقطع بود یا آغاز فصلی جدید از ناامنیهای طراحیشده. استمرار تهدید کشتهسازی، تمرکز رسانههای معارض بر خون قربانیان و تلاش برای موجسازیهای بعدی، این اضطراب را تقویت کرده که هر دور از ناآرامی میتواند با هزینهای سنگینتر برای مردم تکرار شود. در این فضا، مسئلهی هوشیاری جمعی و نقش هر فرد در مهار یا تشدید این چرخه، به یک دغدغه ذهنی فراگیر تبدیل شده است.
آنچه در «پنجشنبه سیاه» رخ داد، نتیجهی یک تغییر کیفی در صحنهی ناآرامیها بود. اعتراضات اقتصادی اولیه، که بدون خشونت و با حضور بازاریان و کسبه شکل گرفته بود، پس از ورود هدفمند شبکههای تروریستی به میدان، بهطور کامل دگرگون شد. نقطهی آغاز تلفات انسانی، همزمان با ورود سلاح، حمله به مراکز نظامی و امنیتی و تخریب گستردهی اموال عمومی رقم خورد؛ امری که نشان میدهد خشونت، نه برآمده از ذات اعتراض، بلکه محصول یک مداخلهی سازمانیافته برای پیشبرد اهداف معوقهی دشمن پس از ناکامی در جنگ ۱۲ روزه بوده است.
در این مرحله، کشتهسازی به هستهی اصلی عملیات تبدیل شد. تمرکز بر گرفتن کشته از میان مردم معترض، رهگذران و حتی نیروهای حافظ امنیت، با هدف برانگیختن احساسات عمومی و وارونهسازی واقعیت صحنه انجام گرفت. استفاده از سلاحهایی که در سازمان رزم نیروهای انتظامی وجود ندارد، شلیک از پشت و بهکارگیری سلاحهای سرد، نشاندهندهی سطح بالای برنامهریزی و آموزش نیروهای عملکننده است. این الگو، بهگونهای طراحی شد که هر نتیجهای به سود طراحان آن تمام شود: یا کشتهها به پای نظام نوشته شود، یا با تسلیح آشوبگران، دامنهی کشتار گسترش یابد.
در این میان، رفتار نیروهای حافظ امنیت مبتنی بر تفکیک صف مردم از تروریستها شکل گرفت. ملاحظهی جان افراد ناآگاه و تلاش برای پاکسازی جمعیت پیش از برخورد قاطع، موجب شد که نیروهای انتظامی و بسیج، هزینهی سنگینی از جان خود بپردازند. این رویکرد، ادامهی همان منطقی است که پیشتر در عفو عمومی بازداشتشدگان سال ۱۴۰۱ و سیاست مدارا با معترضان مشاهده شده بود؛ منطقی که نشان میدهد حذف فیزیکی مخالفان، نه هدف و نه راهبرد جمهوری اسلامی بوده و نیست.
در ادامه، میدان اصلی نبرد به جنگ روایتها منتقل شد. شبکههای فارسیزبان معارض، با تمرکز حداکثری بر کشتهها، تلاش کردند خود را در جایگاه خونخواه بنشانند و از رنج خانوادهها برای موجسازیهای بعدی بهره بگیرند. در برابر این الگو، تغییر رویکرد رسانههای داخلی در نمایش واقعبینانه قربانیان و ارائه اطلاعات دقیق، تلاشی برای بازگرداندن حقیقت به افکار عمومی و خنثیسازی تحریفهاست. «پنجشنبه سیاه» در این چارچوب، نه یک حادثهی مقطعی، بلکه یک فصل از جنگی ممتد است که سرنوشت آن به آگاهی، انسجام اجتماعی و هوشیاری مستمر مردم گره خورده است.


























